مترسک
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
...
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
یه چند وقتی بودیم نبودیم . . . . . . . .
البته دوباره می یایم . . . . ولی اینبار با انفجار . . . . . . . . . . .
دلم واسه وب تنگ شده بود . . . .
بچه ها نظر یادتون نره ![]()
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ? خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي? اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي
کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...
مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...

یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم
روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم
من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"
اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!
تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

سلطان قلب
کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم
تا بی نهایت!
کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان
خواهم بود
کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید!
کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!
سلطان قلبم
بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی
پس دستم را بگیر
والتماس دستم را بپذیر
. . . اما این همدلی فردا مثل برف
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید
با نور خورشید ناپدید می شود

درحالی که سیگاری روشن کرده بود آمد و روی پل ایستاد.
فکر کرد چرا سیگار میکشد،نفهمید.
فکر کرد چرا روی پل ایستاده،نفهمید.
چند لحظه بعد او دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید...
زندگی یعنی من،تو،او،ما،شما ،ایشان،وباقی قضایا...
اما تو به هرحال زاده شده ای...
وقتی به تاریخ تولدم نگاه میکنم بی اختیار مخندم،خنده نهفته در گلایه...
از عشق میپرسم،میگوید:
قلبم ساعتیست که عقربه ندارد...
میپرسم یعنی چه؟!!میگوید:
پرچم قلبت نیمه افراشتست...
بازهم منظورش را نمیفهمم!!!
گفت:به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم...
دلم گرفت وقتی دیدم همش از سقوط حرف مزنه..!
شاید اشک...شاید اشک.!!
دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنید
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم که ای خداوند
من او را دوست دارم،دوست دارم
لطفا برای خوندن ادامه متن به ادامه مطلب برید
روز اولی که به همدیگه گفتیم عاشقیم...
زیر اون درخت پیر کنار رودخونه...
قرار شد هر وقت که همدیگرو میبینیم واسه هم یه شکلات بیاریم...
هر دوتامون این کارو انجام میدادیم...
شاید وقتی شکلاتا رو توی دستامون میدیدیم میفهمیدیم که چقدر همدیگرو دوست داریم...
تو همیشه وقتی شکلات و از دستم می گرفتی سریع میخوردیشو میگفتی ممنون...خیلی شیرینه ولی نه به شیرینیه عشقمون...
من شکلاتارو نمیخوردم و نگهشون میداشتم...و وقتی حرف از شیرینی عشق میزدی بغض به سینه ام فشار میاورد و آروم میگفتم دوست دارم...
سالها گذشت...
تا اینکه یه روز بدون شکلات اومدی و گفتی دیگه عشقمون واسم شیرین نیست...
اون بغضی که یک عمر به خاطره شیرین نبودن عشقمون تو سینم بود ترکید و گفتم که بزار که فردا خداحافظی کنیم...
حرفی نزدی و رفتی...
اون فردای همیشگی اومد...من همه اون شکلاتهای نخوردمو آورده بودم...دادمشون بهت...خندیدی و رفتی...
بهت گفتم:ولی ازت میخوام که دیگه اون شکلاتارو نخوری...چون دیگه اونا شیرین نیستن،شورن...آره شورن...
آخه یه عمر اشک من روشون چکیدن،توی تنهایی و دلتنگی من...
خداحافظ...!