تبليغاتX
عاشق پیشه

عاشق پیشه

...

مترسک

 

 

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:29  توسط AfShAr  | 

سلام

 

یه چند وقتی بودیم نبودیم . . . . . . . .

البته دوباره می یایم . . . .  ولی اینبار با انفجار . . . . . . . . . . .

دلم واسه وب تنگ شده بود . . . .

بچه ها نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:23  توسط AfShAr  | 

تو مرا می فهمی ....من تو را می خواهم

 

 

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط AfShAr  | 

زندگي زيباست

 

 

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ? خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي? اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:25  توسط AfShAr  | 

غم کودکی

 

 

کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ...

مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:28  توسط AfShAr  | 

شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند

 

 

 ...فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته
 
،شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت
 
 ...وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت
 
...خدا گفت:" دیگر تمام شد
 
،دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود
 
،زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است
 
"وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ

،پس فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد
 
...و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را نشانش بدهد
 
،شب که هر دو به خانه برگشتند

........روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:8  توسط AfShAr  | 

فریب

 

 

یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:43  توسط NiMa  | 

دوست داشتن

پسر به دختر گفت:دوستم داري؟!

اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشو گرفت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط NiMa  | 

قلبم...!

سلطان قلب

کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم

تا بی نهایت!

کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان

 

خواهم بود

کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید!

کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!

سلطان قلبم

بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی

پس دستم را بگیر

والتماس دستم را بپذیر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:52  توسط NiMa  | 

برف

 
 
برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید

.

.

.

اما این همدلی فردا مثل برف 
با نور خورشید ناپدید می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:53  توسط AfShAr  | 

خود کشی

 

خود کشی

 

درحالی که سیگاری روشن کرده بود آمد و روی پل ایستاد.

فکر کرد چرا سیگار میکشد،نفهمید.

فکر کرد چرا روی پل ایستاده،نفهمید.

چند لحظه بعد او دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط MilaD  | 

اشک

 

زندگی یعنی من،تو،او،ما،شما ،ایشان،وباقی قضایا...

اما تو به هرحال زاده شده ای...

وقتی به تاریخ تولدم نگاه میکنم بی اختیار مخندم،خنده نهفته در گلایه...

از عشق میپرسم،میگوید:

قلبم ساعتیست که عقربه ندارد...

میپرسم یعنی چه؟!!میگوید:

پرچم قلبت نیمه افراشتست...

بازهم منظورش را نمیفهمم!!!

گفت:به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم...

دلم گرفت وقتی دیدم همش از سقوط حرف مزنه..!

شاید اشک...شاید اشک.!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط NiMa  | 

ترس

 

دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:4  توسط AfShAr  | 

فراز قله کوه

 

در آنجا بر فراز قله کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنید

 

به سوی ابرهای تیره پر زد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم که ای خداوند

من او را دوست دارم،دوست دارم

 

لطفا برای خوندن ادامه متن به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط NiMa  | 

شکلات...!

روز اولی که به همدیگه گفتیم عاشقیم...

زیر اون درخت پیر کنار رودخونه...

قرار شد هر وقت که همدیگرو میبینیم  واسه هم یه شکلات بیاریم...

هر دوتامون این کارو انجام میدادیم...

شاید وقتی  شکلاتا رو توی دستامون میدیدیم میفهمیدیم که چقدر همدیگرو دوست داریم...

تو همیشه وقتی شکلات و از دستم می گرفتی سریع میخوردیشو میگفتی ممنون...خیلی شیرینه ولی نه به شیرینیه عشقمون...

من شکلاتارو نمیخوردم و نگهشون میداشتم...و وقتی حرف از شیرینی عشق میزدی بغض به سینه ام فشار میاورد و آروم میگفتم دوست دارم...

سالها گذشت...

تا اینکه یه روز بدون شکلات اومدی و گفتی دیگه عشقمون واسم شیرین نیست...

اون بغضی که یک عمر به خاطره شیرین نبودن عشقمون تو سینم بود ترکید و گفتم که بزار که فردا خداحافظی کنیم...

حرفی نزدی و رفتی...

اون فردای همیشگی اومد...من همه اون شکلاتهای نخوردمو آورده بودم...دادمشون بهت...خندیدی و رفتی...

 بهت گفتم:ولی ازت میخوام که دیگه اون شکلاتارو نخوری...چون دیگه اونا شیرین نیستن،شورن...آره شورن...

آخه یه عمر اشک من روشون چکیدن،توی تنهایی و دلتنگی من...

خداحافظ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:11  توسط NiMa  |